تبليغاتX
تا شقایق هست زندگی باید کرد
تا شقایق هست زندگی باید کرد
      باز با آن دیگری دیدم تو را / جای قهر و اخم خندیدم تو را
  شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ()

 

باز گفتی اشتباهت دیده ام / گفتمت باشد ، بخشیدم تو را

باز هم این قصه ات تکرار شد / با رقیبان رفتنت انکار شد

آنقدر کردی که دیگر قلب من / از تو و از عشق تو بیزار شد

آن رقیبان یک شبت می خواستند / ذره ذره پاکی ات می کاستند

شب به مهمان خانه ات مهمان شدند / صبح اما از برت برخاستند

آمدی گفتی پشیمانی دگر / زین پس اما پاک می مانی دگر

گفتمت توبه به گرگان چاره نیست / گفتی ام چون کوه ایمانی دگر

گفتمت باشد بخشیدم تو را / اخم وا کردم و خندیدم تو را

زین حکایت ساعتی نگذشت تا / باز با آن دیگری دیدم تو را
| نوشته شده توسط ما دو تا
      هفت اصل مهم از دید بیل گیتس
  دوشنبه بیستم مهر 1388 ()

بیل گیتس خالق شرکت جهانی مایکروسافت هر از گاهی در دانشگاهها و دبیرستانهای آمریکا با دانشجویان و دانش آموزان ملاقات داشته و برای آنها  سخنرانی می کند.

او در سخنرانی اش هفت اصل مهم را به شرح زیر نام برد :

اصل اول : در زندگی  هیچ چیز عادلانه نیست و بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.

اصل دوم: دنیا هیچ ارزشی برای عزت نفس شما قایل نیست. در این دنیا  از شما انتظار می رود قبل از اینکه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید کار مثبتی انجام دهید.

اصل سوم : پس از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام شدن، کسی به شما حقوق فوق العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد. به همین ترتیب قبل از آنکه بتوانید به مقام و موقعیت بالاتری برسید باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید.

اصل چهارم : اگر فکر می کنید آموزگارتان سخت گیر است در اشتباه هستید. پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رییس شما سخت گیرتر از آموزگارتان است چون امنیت  شغلی آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم : آشپزی در رستورانها با غرور و شان شما تضاد ندارد. پدربزرگ های ما برای این کار  اصطلاح دیگری  داشتند از نظر آنها  این  کار یک فرصت بود.

اصل ششم : اگر در کارتان موفق نیستید والدین خودتان را ملامت نکنید از نالیدن دست بکشید و از  اشتباهات خود درس  بگیرید.

 اصل هفتم : قبل از آنکه شما متولد بشوید والدین شما هم جوانان پر شوری بودند و شاید هرگزبه قدری که اکنون به نظر شما می رسد ملال آور نبوده اند.

| نوشته شده توسط ما دو تا
      خداوندا ببخش مرا
  یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ()

خدایا کفر نمی‌گویم، 
 
 پریشانم، 
 
 چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟! 
 
 مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی. 
 
 خداوندا! 
 
 اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی 
 
 لباس فقر پوشی 
 
 غرورت را برای ‌تکه نانی 
 
 ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌ 
 
 و شب آهسته و خسته 
 
 تهی‌ دست و زبان بسته 
 
 به سوی ‌خانه باز آیی 
 
 زمین و آسمان را کفر می‌گویی 
 
 می‌گویی؟! 
 
 خداوندا! 
 
 اگر در روز گرما خیز تابستان 
 
 تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی 
 
 لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری 
 
 و قدری آن طرف‌تر 
 
 عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌ 
 
 و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد 
 
 زمین و آسمان را کفر می‌گویی 
 
 نمی‌گویی؟! 
 
 خداوندا! 
 
 اگر روزی‌ بشر گردی‌ 
 
 ز حال بندگانت با خبر گردی‌ 
 
 پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت. 
 
 خداوندا تو مسئولی. 
 
 خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن 
 
 در این دنیا چه دشوار است، 
 
 چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

دكتر علي شريعتي

| نوشته شده توسط ما دو تا
      رمضان.علی.مظلومیت
  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ()

 

به نام یگانه یزدان پاک آفرین

یک سال دیگر گذشت و رمضانی دیگر از راه رسید ماهی پر از نیایش و دعای صادقانه برای بندگان صالح و گنهکار خدا و از امروز به بعد هم لیالی زیبای قدر شبهایی که درگاه رحمت بیکران خداوندی بر روی بندگان پر از گناهش گشوده میشود و صدا میزند بنده من ، بشتاب بسوی خدایت که گناهانت را خواهد بشید بیا که درگاه کرمم باز است پس بشتاب و ما همه   خواهیم شتافت؟

امروز روز ضربت فردی است که از شدت عدالت شهید شد ولی واقعا خوب رفت که اگر امروز بود و میدید که بر مردم از شدت ضعف عدالت چه ها میگذرد خود میرفت . به هرحال امروز روز ضربت خوردن مردی است که قاتل خویش را در هنگام تب و بیماری  در منزل خویش پرستاری کرد . واقعا ما شیعیان آن حضرت چقدر میتوانیم مانند او باشیم ؟ یا فقط حرف از راه علی میزنیم ؟ با تمام این اوصاف در این شبهای پرفیض امیدوارم به هرآنچه از خدا میخواهید برسید . موفق باشید. شاد باشید و شاد زندگی کنید  

| نوشته شده توسط ما دو تا
      مادر
  دوشنبه پانزدهم تیر 1388 ()
مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!

اون هیچ جوابی نداد....

حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر

سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا


اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم

بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی

همسایه ها گفتن كه اون مرده

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی

به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

 
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو

مادرت
در اخر بگم که این مطلب رو از وبلاگ یکی از دوستان برداشتم
| نوشته شده توسط ما دو تا
      دوستت دارم
  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ()
همه سالی که گذشت. همه یادی که وزید.همه ی ثانیه  دلخوش بودم.

تو نوازش بودی مثل دستی ز فراسوی زمان بوته اشک مرا برچیدی

تو نسیمی ز کران آمده ای

تو بهاری ره سر سبز دلم

پاشیدی

بذر پیوسته عشق

 

جلگه دستانت باغ انگشتانت غزل شعر پراکند به شوق

حجم اندوه مرا برد به سر چشمه نور

همه ذرات غمم بیخود شد.

سالها رفت گذشت.

سالها کوچه دل عطر  شب بو لبریز

بوسه  خورشیدت

غمزه دیرینت

 به تن خسته من نقش جوانی میداد

آه.. ای خاطره سر مستم

آه ای بوی نفس گیر تنت

همه پر اطلسی حافظه ام

عشق سیال تو هر دم هر شب....

بالشم خیسی معنا  کرده.

آسمان آبی خود را ز خدا

رد چشمان تو پیدا کرده...

دوستت دارم

دوستت  دارم...

| نوشته شده توسط ما دو تا
      یادگاری
  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ()
 

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی و ببینی دیگه دوسش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که عمرتو واسش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیونه
هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه
نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه
خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشات می میره
بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره
خیلی سخت تا یه حرفای اون باورت شه
نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه
خیلی سخت بی بهونه میوه های کال و چیدن
بخدا کم قصه ای نیست چند روزی تو رو ندیدن
خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی
وسط راه امّا از عشق یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخت که بدونه واسه چیزی نگرانی*
از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی
امّا وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخت یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون و ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخت که ببینی یکی عاشقیش دروغه
چقدر از گریه ی اون شب چشم تو سرش شلوغه
خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون
اگه چتر نداشته باشن توی دستا هردوتاشون*
خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن

چقدر قشنگه امّا واسه کسی شکستن
خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت*
اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخت بودن تو واسه اون بشه یه عادت
دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت
خیلی سخته چشای تو واسه ی اون کسی خیسه
که پیام داده یه عمره واسه تو نمی نویسه
خیلی سخته که دل تون نکنه قصد تلافی
تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی
خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
خیلی سخته بری یه شب واسه چیدن ستاره
ولی تا رسیدی اونجا ببینی صبح شد دوباره
خیلی سخته من و تو همیشه با هم بمونیم
اونقدر عاشق که ندونن دیوونه کدوممونیم

| نوشته شده توسط ما دو تا
     
  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 ()
 

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
 اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم
سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیستدنیا را ببین...
بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!
!بچه بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به كسی می گوییم
هیچ كس باز نمی فهمد
....!!!

| نوشته شده توسط ما دو تا
     
  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 ()
 

آبـها از آسـیا افـتـاده ، لیــک ™–—˜™–—˜๑۩๑ باز ما با موج و توفان مانده ایم
هر که آمد بار خود را بست و رفت
๑۩๑ ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل ، جز دروغ و جز دروغ ؟
๑۩๑ زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
๑۩๑ صبر کن تا دیگری پیدا شود

کاوه ای پیــدا نخواهـد شد ، امیــد
๑۩๑ «« کاشکی اسکندری پیدا شود

| نوشته شده توسط ما دو تا
      سپندارمذگان مبارک (تقدیم به دوستانم)
  پنجشنبه یکم اسفند 1387 ()

عشق دانش است .

دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از این دو بی بهره است توانای عشق ورزیدن ندارد عشق دلپذیر ترین جهان بینی آدمی است آن جهان بینی نجیب و جلیل كه از آغاز تاریخ انسان تا كنون جانهای شیفته بسیاری برای بر پاداشتن جهانی شایسته و بایسته ی آن كوشیدند و جان باختند برای :
روزی كه كمترین سرود بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادریست
روزی كه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ای است و قلب برای زندگی بس است

 

Roses_Say_I_Love_You_by_ItsAMeMario1706.jpg

 

بو عشق دردو غمی گؤر نئجه یوغورتدو منی
قیامتین ائله بیل آتشی قووردو منی
یاراما بخیه وورارلار فقط نه فایداسی وار
طبیبیم اولدو او کس کی ائله او قیردی منی

 

او قدر هجرانا دؤزدوم اوره گیم دؤندو قانا
یئتیم اوشاق کیمی گؤز یاشلاریم بوغوردو منی
نسیم بهانه دیدیگین داغیلدی بدن
کیمیسه توپلایاراق تورپاق اوسته قوردو منی
او لاله باغرینا داغ چکدیلر بزه ک یئرینه
حیات دا مین داغ ایله آلدادیب دوغوردو منی
دئ جوجه رسین نئجه بس توپراغا دوشن توخوموم
بو آتش اوزلو گؤزللر اوخویلا ووردو منی
نه یاخشی اولدو کی صائب یازیلدی خوش خطله
بو طالع حسرتی عمرومده آز می یوردو منی

 

738-love-is-to-think.jpg

 

دوستم داشته باش 

 بادها دل تنگ اند دست ها بیهوده چشم ها بی رنگند

شهر ها می لرزند برگ ها می سوزند یاد ها می گندند

باز شو تا پرواز سبز باش با اواز اشتی کن با رنگ

دوستم داشته باش

سیب ها خشکیده یاس ها پوسیده

دوستم داشته باش

 ابرها در راهند

دوستت دارم ها چه کوتاه اند

اه چه کوتاه اند

| نوشته شده توسط ما دو تا
      کلاغه
  چهارشنبه سی ام بهمن 1387 ()

کلاغه دلش گرفته بود ...

کلاغ سياه پاپـتی ، پريد روی شاخه درخت و گفت : غار و غار !

از يه جايی صدا اومد که : زهر مار !!!

بغض کلاغه ترکيد ، يه قطره اشک از روی گونه هاش چکيد ، قطره اشک لابه لای پرهای

سياهش گم شد و رفت ، يه تيکه سنگ از تو حياط يه خونه اومد و اومد نشست رو سينه کلاغ ،

قلب کلاغ ترکيد و کلاغ افتاد رو زمين ...

يه صدا اومد : اون کلاغ زشـتـــو بـبـیـن !

کلاغه چشاش تار شد، همه جا رو سياه مي ديـد عين خودش : زشت و سياه ، کلاغ مرد ...

کسی نفهميد که کلاغ دلش خيلی گرفته بود ، آخه شب قبل يه گربه بچه هاشو خورده بـود .

کلاغ هم دلی داشت ، همدم و همدلی داشت ، کلاغ هم عاشق بود ، کلاغ سياه پاپتی ،  زشت و

سياه و خط خطی ؛ واسه خودش کسی بود ...

کی از دل کلاغ با خبر بود ؟! کی حالشو می فهميد ...؟!!

حيف کلاغ پاپتی ، سیاه و زشت و خط خطی ...

راستی ؛ مگه ما آدما از دل هم خبر داريم ؟!

ما آدمای رنگارنگ ، زشت و قشنگ ، رد ميشيم از کنار هم ...

حرفای بيخود ميزنيم ، خنده هامون شيشه اي ، درد دلامون الکی ، عاشقيامون دروغکی !

ما لای دودا گم شديم ؛ تصويرامون خياليه ، هرچی که داره مغزمون ، شکلکای سئواليه ...؟!

دل چيه : يک تيکه خون ، پر از " نرو ، پيشم بمون ... "

دلم ميخواست کلاغ بودم ، همون کلاغ پاپتی ، زشت و سياه و خط خطی ...

پر ميزدم تو آسمون ، کسی نمی گفت کـه : بمون !

می پريدم رو يه درخت گريه می کردم : غار و غار !

پشت سرش يه زهر مار !!!

حداقل اين فحشه که راستکی بود ! اينجوری هيچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت ، کسی برام

لباس پادشاه توی قصه ها رو نمی دوخت ...

نه عاشق کسی بودم ، نه کسی عاشقم بود ؛ کلاغ تـنهايی بودم ، گمشده تو شهر دود ...

اشک کلاغو هيچکسی نمی تونه ببينه !

حال دلش ؟! عجب ...! مگه حالی واسش ميمونه ؟!

دلم ميخواست کلاغ بودم تا که يه روز ، زخم يه سنگ (که درد اون بهتره از زخم زبون آدما) ،

دلم رو با تموم اين نگفته هاش بترکونه ، کسی دلش واسه کلاغ زنده که نمی سوزه !

کسی دلش واسه کلاغ مرده هم نمی سوزه ...

صبح سحر يه رفتگر کلاغه رو انداخت لابه لای آشغالا ، کلاغ با دلش پريد تو قصه ها ...

دلش نگو ، يه تيکه خون ؛ پر از " برو ، پيشم نمون ...

ممنون از دوست خوبم که اجازه داد این مطلبو از وبلاگش کپی بکیرم

| نوشته شده توسط ما دو تا
      شکلات
  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ()

با یه شکلات شروع شد...

من یه شکلات گذاشتم تو دستش  

اونم یه شکلات تو دستم

من بچه بودم، اونم بچه بود

سرمو بالا کردم

سرشو بالا کرد

دید که منو میشناسه

خندیدم

گفت :دوستیم

گفتم: دوست دوست

گفت: تا کجا

گفتم: دوستی که تا نداره

گفت: تا مرگ

خندیدمو گفتم : من که گفتم تا نداره

گفت: باشه تا پس از مرگ

گفتم: نه نه نه نه......... تا نداره

گفت : قبول تا اونجایی که همه دوباره زنده می شن یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم ، تا بهشت تا جهنم تا هرجا که باشه ، منو تو بازم با هم دوستیم

خندیدمو گفتم: تو تا هرجا که دلت می خواد  یه تا بذار ، اصلاً یه  تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا. اما من اصلاً براش تا نمی ذارم

نگام کرد

نگاش کردم

باور نمی کرد

می دونستم اون می خواست حتماً دوستیمون تا داشته باشه ، دوستیه بدون تا رو نمی فهمید

گفت: بیا برای دوستیمون  یه نشونه بذاریم

گفتم : باشه تو بذار

گفت: شکلات، هر بار که همدیگه رو می بینیم یک شکلات مال تو یکی مال من. باشه؟

گفتم: باشه

هربار  یه شکلات می ذاشتم تو دستش ، اونم یه شکلات تو دسته من

باز همدیگه رو نگاه می کردیم  یعنی دوستیم، دوست دوست

من تندی شکلاتمو باز می کردم می ذاشتم تو دهنم تند و تند می مکیدم

می گفت : شکمو ، تو دوست شکموی منی

بعد شکلاتشو می ذاشت توی یک صندوقچه کوچولوی قشنگ

می گفتم: بخورش

می گفت : تموم می شه ، می خوام تموم نشه و برای همیشه بمونه

صندوقش پر از شکلات شده بود ،هیچ کدومشو نمی خورد، من همشو خوردم

گفتم : اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما، اون وقت چی کار می کنی ؟

گفت : مواظبشون هستم .

می گفت : می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم

ومن شکلاتمو میذاشتم تو دهنمو می گفتم : نه نه نه .........تا نه ......... دوستی که تا نداره

یک سال

2 سال

4 سال

7 سال

10 سال

20 ساله شده

اون بزرگ شده ، منم بزرگ شدم

من همه شکلاتامو خوردم ، اون همه شکلاتشو نگه داشته

اون اومده امشب خداحافظی کنه

می خواد بره ، بره اون دور دورا

میگه میرم اما زود بر می گردم

من که می دونم می ره و برنمی گرده

یادش رفت شکلات به من بده ، من که یادم نرفته

یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برا خوردن ، یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش : اینم آخرین شکلات برای صندوقه کوچیکت

یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش

هر دو تا رو خورد

خندیدم ، می دونستم دوستیه من تا نداره

میدونستم دوستیه اون تا داره ، مثل همیشه

خوب شد همه شکلاتامو خوردم ، اما اون هیچ کدومشو نخورده

حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار می کنه

| نوشته شده توسط ما دو تا
     
  سه شنبه هشتم بهمن 1387 ()
عشق عشق و بازهم عشق واقعا این عشق چیست که جان و روح و روان مارو داره در آتش خودش میسوزونه امروز دلم خیلی گرفته دستم رو نای نوشتن نیست پس ترجیحا با این شعر تمومش میکنم

 

ای عشق از آتش اصل و نسب داری            از تیره دودی از دودمان باد

آب از تو طوفان شد خاک از تو خاکستر         از بوی تو آتش در جان باد افتاد

هرقصر بی شیرین چون بیستون ویران         هرکوه بی فرهاد گاهی به دست باد

هفتاد ÷شت ما از نسل غم بوداست              ارث پدر ما را اندوه مادرزاد

از خاک ما در باد بوی تو میآید                  تنها تو میمیانی ما میرویم از یاد

 

| نوشته شده توسط ما دو تا
      چی بگم
  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ()
سلام به همه دوستان بلاخره غیبت مارو ببخشید این مطلبو یکی از دوستای عشق از دست داده فرستاده تا بذارم تو وبلاگ  

دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نمیكنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام كنم....رد احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...........چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با من نیستی؟؟آره!خودت میدونی....میدونی كه همیشه با منی....میدونی كه تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....آخه...تو،توی قلب منی...آره!تو قلب من....برای همینه كه همیشه با منی...برای همینه كه حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه كه میتونم دوریت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میكنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل كنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میكشم....دستامو كه بو میكنم مست میشم...مست از عطر ت. صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها...به یه چیز میرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیكتر از همیشه حس میكنم....اونوقت دیگه تنها نیستم حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این تنهایی دل بستم...حالا میدونم كه این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه.. پر از اشكهای گرم عاشقونه...

| نوشته شده توسط ما دو تا
      عاشورا
  جمعه سیزدهم دی 1387 ()

کربلا سرزمین عشق و احساس و درد است ، امروز تمام هستی به حسین میبالند ، امروز تمام اقیانوسها عطش خیمه های اورا دارند و تمام کوهها در برابر گودال رفتگان زانو میزنند و مهتاب هر شب در آغوش فرات آرام میگیرد و فرات هنوز در حسرت لبهای خشکیده عباس است 

 


| نوشته شده توسط ما دو تا
      تقديم به صاحبان عشق
  یکشنبه هشتم دی 1387 ()
 تورا دوست دارم و دوست داشتن تو را در لابه لای زنبقهای پنهان جستجو

 کردم و اينک امروز است که آن را با فريب کوچک دلت يافتم . فريبی که برايم

 حس لذت داست و لذت را در نهايت دوست داشتن تو يافتم و اين افسانه نبود

 قصه کهنسال نبود خاصيت عشق بود آواز چلچله ای بود در بزرگترين رويداد

 

| نوشته شده توسط ما دو تا
      تنهایی
  دوشنبه دوم دی 1387 ()

کسي مي گفت تنهايي من بزرگ است از ان مي ترسم

کسي مي گفت تنهايي من سايه اي به دنبال خود

دارد بزرگ,به نام خاطره

کسي مي گفت تنهايي من ,تنهاست ,دلش گرفته , واي

که چقدر تنهاست

کسي مي گفت کنج تنهايي من ديواري دارد بزرگ

به پهناي عشق ,به ارتفاع دوري

دوستش دارم اما گاهي شيطنت مي کنم و از ديوار

تنهاهیم بالا مي روم تا

ببينم پشت ديوار دوريم  او کجاست؟!

 

برايش دست تکان مي دهم که بگوم چقدر دلم برايش

تنگ است اما ناگهان به

خودم مي ايم دستم را پايين مي کشم تا مبادا مرا

ببيند!!! بگذار به زندگيش

برسد! ...........

زندگي جاري است ,پرنده هم چنان مي خواند و ... من

ارتفاع دوري را بيشتر

مي کنم......

کسي مي گفت زندگي چيزي نيست که لب طاقچه عادت

از ياد من و تو برود

............

نور هست

ايمان هست

تا شقايق هست زندگي بايد کرد

| نوشته شده توسط ما دو تا
      عشق مارو باش
  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ()
فرانسوی ها میگن : عشق فراموش کردن خود در وجود کسی است که

 

همیشه و در همه حال ما را به یاد دارد...

 

اسپانیایی ها میگن : عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر

 

صدایی بلندتر است...

 

ایتالیایی ها  میگن : عشق یعنی ترس از دست دادن تو...

 

ایرانی هاهم میگن : عشق سوء تفاهمی است بین دو بیکار که با یه

 

ببخشید تموم میشه...

 

| نوشته شده توسط ما دو تا
     
  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ()

 

 

عید غدیر روز بزرگ شیعیان یر عاشقان ولایی آن حضرت مبارکباد

نوشته شده توسط ما دو تا
     
  شنبه چهارم آبان 1387 ()
 

 

شهادت بنیانگذار مذهب جعفری بر عموم شیعیان حضرتش تسلیت باد

نوشته شده توسط ما دو تا